باتلاق

بوی گردن انسان 

به جنون کشاند، 

خزه قاتل را.

زانوانم 

همیشه 

عاشق آغوشم بوده اند 

در تاریخ دلم.

چاقو داری؟

مدیر کل بزرگ و گنده ای از وزارتخانه آمده بود. همکارم یک دستش چای بود و یک دستش شیرینی. در حال مقدمه چینی برای یک درخواست بود. مهندس وزارتخانه ای سرش را به پایین گرفته بود و آرام ارام تکان می داد. فضا سنگین و آرام بود.ناگهان همکار دیگرمان از در در آمد. در دستش یک رشته سوسیس با همان شکل خاص سوسیسی به بلندای یک متر بود که در فضا میچرخاندش.از راست به چپ و بالعکس ،با صدای جیغ جیغویش رو به همکارم کرد و گفت:مهندس چاقو نداری؟ نهار سوسیسه. همکارم سرش رو بالا گرفت و نگاهی به تازه وراد شده کرد که تو می توانی تصورش کنی. درسته؟  

یه بیت شعر بگو واسه دوستم بفرستم

گفت: مهندس تو که شعرت سرت میشه یه بیت شعر بگو برای دوستم بفرستم. گفتم تو چه مایه هایی باشه؟ گفت: میخوام بهش بگم بابت اون کاری که کردی خیلی ممنون ایشالا جبران کنیم این مدت هم که زنگ نزدم گرفتار بودم برادر خانمم رحمت خدا رفته دارم میرم دبی دوست دارم یه هدیه به جبران اون کارت واست بیارم چیز خاصی مد نظرت نیست. خاموش و آرام داشتم بهش نگاه میکردم. تو حال خودش بود بعد از چند لحظه هیجان زده گفت: اون قسمتی که گفتم گرفتار بودم رو یه جور درست بگو. پک عمیقی به سیگار زدم. گفتم مهمانن دیگه دو ساعت اومدن میرن شاید یه وقت هم من به خونه خالی احتیاج پیدا کردم. ولی این شروع داستان بود  تا فردا صبح ماند و از خونه بیرون نرفتن.البته بعضی وقتها هم  فکش استراحت میکرد. جنسش گویا اصل بود.  الان کدیین میخوام خدایا. ادامه اش رو همین امروز  براتون میگم. 

 

جامونده:بقیه اش همین دیگه

بازی دیشب ریال مادرید زیبا بود مثل یک غزل ازحافظ یا مثل یک جنگل مه گرفته در جاده چالوس یا مثل سکانسی از فیلم مادر که اکبر عبدی چادر مادر را بو میکشد یا مثل آن عکس جنبش که جوانی برای زدن مامور پلیس خیز برداشته، مامور گارد دفاعی گرفته  و اسپری فلفل  فضا پخش شده و یا مثل روح بزرگوار ماندلا یا مثل یک حس اعتماد متقابل دو همکار که به عشقی آتشین بدل می شود و بی هیچ مشکلی ازدواج میکنند و دو تا بچه زیبا و سالم و باهوش به دنیا می آورند و شغل پردرآمد و تفریح کافی و زندگی شاد دارند و بچه هایشان بی درد سر بزرگ میشوند و قدردان پدر و مادرشان هستند و سر آخر همه می روند بهشت، یا مثل آدم بی قید خوشگذران و گناهکاری که اعتقاد دارد دنیای دیگری در کار نیست و وقتی می میرد درستی عقیده اش ثابت میشود، مثل اولین باری که یک مادر قهقهه نوزداش را می شنود، مثل خارش نئشگی تریاک، مثل معتادی که پس از سالها ترک می کند. 

 

وقتی .ا.ن. لجن پراکنی میکند انگار دقیقه نود بازی فینال را حریف می برد، مثل یک دستشویی بین راهی، مثل خیانت به کسی که عاشقانه و با تمام وجود طرف مقابلش را می پرستد، مثل لاشه از هم پاشیده سگی در جاده،