از مرکز استان انتقالی گرفتم به شهرستان فقط واسه اینکه بتونم یه کم از خلوتم بیشتر و بهتر استفاده کنم امروز توی اداره " دایره گچی قفقازی" نوشته برشت رو بخونم و تموم کنم. فردا هم " تاریخ محاصره لیسبون" ساراماگو رو شروع خواهم کرد. در اثر برشت اشاره های جالبی به ایران شده بود بویژه رفتارهای پس از یک انقلاب. جالب بود
کم هستند خوابهایی که برای مدتهای طولانی در ذهن بمانند. سالها پیش خوابی دیدم که هنوز گاهی به یادش می آورم. امشب به یادش آوردم.خودش به یادم آمد. کمی گریه کردم. از رختخواب بیرون آمدم و حالا برای شما مینویسم... تا به حال برای کسی از آن خواب چیزی نگفته ام. کسی را ندارم که برایش از این خصوصی ترین هایم بگویم. مثل خیلی خوابهای دیگر جزییاتش مهم نیست و زود فراموش می شوند ولی تک سکانسهایی از آن حک می شود در ذهن. برادرم را در خواب دیدم که تکیه داده به دیوار، یک کف پایش را هم همین طور، نگاهم میکرد و اشک در چشمانش بازی میکرد. غم عمیقی داشت. در خانواده ما همه همدیگر را عمیقاً دوست دارند ولی به ندرت بر زبان می آوریم الا مادر، سمبلبیک آن را به به هم نشان می دهیم ولی کسی غم خویش را به دیگری نمی گوید الا مادر و خواهر به همدیگر. آری رد آن خواب هنوز هست و گاهی عیان می شود. من و برادرم خیلی همدیگر را دوست داریم. از این دل شب، روزگار خوشی را برایتان آرزومندم