گفت: مهندس تو که شعرت سرت میشه یه بیت شعر بگو برای دوستم بفرستم. گفتم تو چه مایه هایی باشه؟ گفت: میخوام بهش بگم بابت اون کاری که کردی خیلی ممنون ایشالا جبران کنیم این مدت هم که زنگ نزدم گرفتار بودم برادر خانمم رحمت خدا رفته دارم میرم دبی دوست دارم یه هدیه به جبران اون کارت واست بیارم چیز خاصی مد نظرت نیست. خاموش و آرام داشتم بهش نگاه میکردم. تو حال خودش بود بعد از چند لحظه هیجان زده گفت: اون قسمتی که گفتم گرفتار بودم رو یه جور درست بگو. پک عمیقی به سیگار زدم. گفتم مهمانن دیگه دو ساعت اومدن میرن شاید یه وقت هم من به خونه خالی احتیاج پیدا کردم. ولی این شروع داستان بود تا فردا صبح ماند و از خونه بیرون نرفتن.البته بعضی وقتها هم فکش استراحت میکرد. جنسش گویا اصل بود. الان کدیین میخوام خدایا. ادامه اش رو همین امروز براتون میگم.
جامونده:بقیه اش همین دیگه
یه بیت شعر واسه منم میگی میخوام برم سبزی ومیوه و اینا بخرم گفتم با شعر بگم باکلاس تر باشه
عمو سبزی فروش...